تبليغات|طراحی سایتX
دلکده

دلکده

تا زنده ام برای علی می کشم نفس

آری علی است آنکه مسیحای فاطمه است

گفتم به پیر عقل که اکسیر چیست؟ گفت:

اکسیر ناب خاک کف پای فاطمه است

شنیده می شود از آسمان صدایی که...

کشیده شعر مرا باز هم به جایی که...

نبود هیچ کسی جز خدا ، خدایی که...

نوشت نام تو را ، نام آشنایی که...

پس از نوشتن آن آسمان تبسّم کرد

و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد


نوشت فاطمه ، شاعر زبانش الکن شد

نوشت فاطمه ، هفت آسمان مزیّن شد

نوشت فاطمه ، تکلیف نور روشن شد

دلیل خلق زمین و زمان معیّن شد

نوشت فاطمه ، یعنی خدا غزل گفته ست

غزل ، قصیده ی نابی که در ازل گفته ست


نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد

ز درک خاک ، مقام فراتری دارد

خوشا به حال پیمبر ، چه مادری دارد

درون خانه بهشت معطّری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت

برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت


چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست

و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست

و جای صحبت این شاعر زمینی نیست

و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه ها کشیده تو را

گمان کنم که تو را ، اصلاً آفریده تو را


که گرد چادر تو آسمان طواف کند

و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند

ملک ببیند و آن گاه اعتراف کند

که این شکوه ، جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی ات را مرور باید کرد

مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد...


سیّد حمید رضا برقعی
نوشته شده در 22/2/1391ساعت 10:16 قبل‏ازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(13) |

آغاز دهه ی فاطمیّه ی دوّم تسلیت باد

وقتی سرت را روی بالش می گذاری

آنقدر می ترسم مبادا بر نداری


تو آفتاب روشنی در خانه ی ما

تو آفتاب روشنی هر چند تاری


فردا کنار سفره با هم می نشینیم

امروز را مادر اگر طاقت بیاری


تو آنچنان فرقی نکردی ، غیر از این که

آیینه بودی و شدی آیینه کاری


آلاله می کاری و باران می رسانی

چه بستر پر لاله ای ، چه کشت و کاری


آنقدر تمرین می کنی با دست هایت

تا شانه را یک مرتبه بالا بیاری


بگذار گیسویم به حال خویش باشد

اصلاً بیا و فرض کن دختر نداری


علی اکبر لطیفیان

نوشته شده در 5/2/1391ساعت 01:48 قبل‏ازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(16) |

از امام صادق -علیه السلام- درباره ی معنای "حَیِّ علی خَیر العَمَل" سوال شد.

حضرت فرمودند:

"خَیرُ العَمَل برُِّ فاطِمَةَ وَ وُلدِها"

"بهترین عمل ، نیکی به فاطمه و فرزندان اوست"

حیّ علی خیر العمل

و در روایت دیگر فرمودند:                                 

"الولایَةُ"

"بهترین عمل ، ولایت و دوستی آنهاست"

بحار الأنوار ، ج 43 ، ص 44 ، انتشارات اسلامیه - تهران.
نوشته شده در 17/1/1391ساعت 02:05 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی |

سلمان فارسی -رضوان الله تعالی علیه- می گوید: رسول خدا -صلّی الله علیه و آله- فرمودند:

"ای سلمان ، هر کس دخترم فاطمه را دوست بدارد در بهشت کنار من خواهد بود و هر کس با او

دشمنی کند در آتش جهنّم خواهد بود. ای سلمان ، دوستی فاطمه در صد جایگاه به حال انسان

سودمند است که راحت ترین این جایگاه ها عبارت است از مرگ و قبر و سنجش اعمال و محشر و

پل صراط و حساب کشی ؛ پس هر کس که دخترم فاطمه از او راضی باشد من از او خشنود می

گردم و هر کس که من از او خشنود باشم خدا از او خرسند خواهد بود ؛ و هر کس که فاطمه از او

خشمگین باشد من بر او غضب می کنم و هر کس که من بر او غضب کنم مورد غضب خدا واقع

می شود. ای سلمان ، وای بر کسی که به فاطمه و فرزندان و شیعیانش ظلم و ستم کند!"

بحار الأنوار ، ج 27 ، ص 116 ، روایت 94 ، انتشارات اسلامیّه - تهران.
نوشته شده در 14/1/1391ساعت 05:34 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(25) |

امام صادق -علیه السلام- می فرمایند:

"...ما در هر نوروزی منتظر فرج هستیم زیرا نوروز از روزهای ما و شیعیان ماست..."

بحارالانوار ، ج 59 ، ص 92 ، انتشارات اسلامیه - تهران
نوشته شده در 2/1/1391ساعت 09:25 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(10) |

...یـا فـاطِـمَـةُ اشـفَـعـی لـی فِـی الـجَـنـَّةِ ، فَـاِنَّ لَـکِ عِـنـدَ الـلّـهِ شَـأنـاً مِـنَ الـشَّـأنِ...
نوشته شده در 12/12/1390ساعت 07:22 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی |

وقتی نام و آوازه ی پیامبر-صلّی الله علیه و آله- و ادّعای نبوّت ایشان به گوش نجاشی(پادشاه

حبشه) رسید ، به اطرافیانش گفت:" من باید این مرد را آزمایش کنم ، برای او هدایایی می فرستم و

صحّت یا کذب ادّعایش را می فهمم(1) " آنگاه هدایای گرانبهایی مانند نگین یاقوت و عقیق را برای

پیامبر-صلّی الله علیه و آله- فرستاد.

چون این هدایا به پیامبر-صلّی الله علیه و آله- رسید ، ایشان هدایا را میان اصحاب تقسیم کردند و

برای خود ، تنها نگین عقیق سرخی را برداشتند. سپس نگین عقیق را به امیرمومنان -علیه السّلام-

دادند و فرمودند:" آنرا پیش کسی ببر تا بر روی آن چیزی بنویسد که دوست دارم ، در یک سطر

بنویسد: لا اله الا الله "

پس امیرمومنان -علیه السّلام- نگین را به حکّاک دادند و به او فرمودند:" بر روی آن دو جمله در دو

سطر بنویس: در یک سطر کلمه ی لا اله الا الله را بنگار که پیامبر-صلّی الله علیه و آله- دوست دارند و

در یک سطر هم کلمه ی محمّد رسول الله را بنگار که من دوست دارم"

امیرالمومنین -علیه السّلام- بعد از مدّتی نگین را از حکّاک گرفتند و خدمت پیامبر-صلّی الله علیه و آله-

آوردند. پیامبر اکرم-صلّی الله علیه و آله- دیدند که بر روی آن سه سطر نوشته شده است ، لذا

فرمودند:" یاعلی ، به تو گفتم که بر آن یک سطر بیش ننویس و حال آنکه رویش سه سطر نوشته

شده است " امیرالمومنین -علیه السلام- عرض کردند:" یا رسول الله ، به حقیقتت قسم به حکّاک

امر نکردم مگر آنچه شما دوست دارید(لا اله الا الله) و آنچه خود دوست داشتم(محمّد رسول الله)"

در این هنگام جبرئیل نازل شد و عرض کرد:" یا رسول الله ، خداوند عزّوجل بر تو سلام می فرستد و

می فرماید: ای پیامبر امر کردی بنویسد بر سنگ عقیق آنچه را دوست داری و علی هم امر کرد

بنویسد آنچه را دوست دارد و من هم نوشتم بر آن آنچه را دوست دارم و آن کلمه ی علی ولی الله

است"(2)

- - - - - - - - - - - -

1-چون از نشانه های پیامبران راستین این است که صدقه را قبول نمی کنند ولی هدیه را می پذیرند

2-مستدرک الوسائل ، ج3 ، ص306 و 307 ، چاپ آل البیت - قم
نوشته شده در 16/11/1390ساعت 02:51 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(40) |

یک اربعین گذشت


غبطه نوشت: خوشا به حال آنانکه امروز کبوترانه در حریمش اوج می گیرند

حالا که تا دیار تو ما را نمی برند / ما قلبمان شکست ، حرم را بیاورید

محمد سهرابی

نوشته شده در 24/10/1390ساعت 09:34 قبل‏ازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی |

http://testeaval.persiangig.com/image/8.jpg

گنجشک پر ، جبریل پر ، بابا سه نقطه

من پر ، تو پر ، هر کس شبیه ما سه نقطه


عمّه ، نه عمّه بالهایش پر ندارد

حالا بماند در خرابه تا سه نقطه


این محو یکدیگر شدن در این خرابه

یا اینکه ما را می پراند یا سه نقطه


اصلاً چرا من خواستم پیشم بیایی؟

بابا شما که پا نداری تا سه نقطه


یادت می آید روزهای در مدینه؟

دو گوشواره داشتم حالا سه نقطه


وقتی لبت را زیر پای چوب دیدم

می خواستم کاری کنم امّا سه نقطه


انگشت خود را جمع کرد و ناگهان گفت:

انگشت پر ، انگشتر بابا سه نقطه


علی اکبر لطیفیان
نوشته شده در 9/10/1390ساعت 11:29 قبل‏ازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(41) |

وعده ای داده ای و راهی دریا شده ای

خوش به حال لب اصغر که تو سقّا شده ای


آب از هیبت عبّاسی تو می لرزد

بی عصا آمده ای حضرت موسی شده ای


به سجود آمده ای یا که عمودت زده اند

یا خجالت زده ای وه که چه زیبا شده ای


یا اخا گفتی و ناگه کمرم درد گرفت

کمر خم شده را غرق تماشا شده ای


سعی بسیار مکن تا که ز جا برخیزی

اندکی فکر خودت باش ببین تا شده ای


مانده ام با تن پاشیده ات آخر چه کنم؟

ای علمدار حرم مثل معمّا شده ای


مادرت آمده یا مادر من آمده است

با چنین حال به پای چه کسی پا شده ای


تو و آن قدّ رشیدی که پر از طوبی بود

در شگفتم که در این قبر چرا جا شده ای


علی اکبر لطیفیان

نوشته شده در 13/9/1390ساعت 04:03 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی |

مرا به جاده ی بی انتهایتان ببرید

به سمت روشنی ناکجایتان ببرید

http://testeaval.persiangig.com/image/7.gif

کنار سفره اگر میلتان تمایل داشت

دو تکه سیب برای گدایتان ببرید

http://testeaval.persiangig.com/image/7.gif

سوار بال قنوت فرشته می گردم

اگر که نام مرا در دعایتان ببرید

http://testeaval.persiangig.com/image/7.gif

برای آنکه به توحید چشمتان برسم

مرا به سمت اذان صدایتان ببرید

http://testeaval.persiangig.com/image/7.gif

مرا شبیه نسیم سحر در این شبها

به خاکبوسی پایین پایتان ببرید

http://testeaval.persiangig.com/image/7.gif

و تا قیام قیامت ستاره می ریزم

اگر مرا سحری کربلایتان ببرید

http://testeaval.persiangig.com/image/7.gif

اگر چه قابلتان را ندارد این گریه

کمی برای همین زخمهایتان ببرید

http://testeaval.persiangig.com/image/7.gif

شما که راهی شمشیرهای گودالید

نمی شود که سرم را به جایتان ببرید؟!

http://testeaval.persiangig.com/image/7.gif

مسافران سر نیزه های عاشورا

قسم به عشق مرا تا خدایتان ببرید

http://testeaval.persiangig.com/image/7.gif

علی اکبر لطیفیان

نوشته شده در 3/9/1390ساعت 03:13 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(34) |

عــلــیٌّ حُــبُّـــهُ جُــنــَّه

قَــســیــمُ الــنــّار و الــجَــنَّــه

وَصِــیُّ الــمُــصــطَــفــی حَــقّــاً

امــامُ الانــس و الــجـِـنَّــه

***

دلنوشت: در این لحظات ناب ، فقط میتوان گفت: یاعلی مدد

***

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است

کهکشانها نخی از وصله ی نعلین علی است

سید حمید رضا برقعی

نوشته شده در 24/8/1390ساعت 05:21 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(7) |

نگاه کودکی ات دیده بود قافله را

تمام دلهره ها را ، تمام فاصله را


هزار بار بمیرم برات ، می خواهم

دوباره زنده کنم خاطرات قافله را


تو انتهای غمی ، از کجا شروع کنم؟

خودت بگو ، بنویسم کدام مرحله را؟


چقدر خاطره ی تلخ مانده در ذهنت

ز نیزه دار که سر برده بود حوصله را


چه کودکیّ بزرگی است این که دستانت

گرفته بود به بازی گلوی سلسله را


میان سلسله مردانه در مسیر خطر

گذاشتی به دلِ درد ، داغ یک گِله را


چقدر گریه نکردید با سه ساله ، چقدر

به روی خویش نیاورده اید آبله را؟


دلیل قافله می برد پا به پای خودش

نگاه تشنه ی آن کاروانِ یک دِله را


هنوز یک به یک آری به یاد می آری

تمام زخم زبان های شهر هلهله را


مرا ببخش که مجبور می شوم در شعر

بیاورم کلماتی شبیهِ حرمله را


بگو صبور بلا در منا چه حالی داشت

که در تلاطم خون دید قلبِ قافله را؟


سیّد حمید رضا برقعی
نوشته شده در 13/8/1390ساعت 10:17 قبل‏ازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی |

جابربن عبدالله انصاری به سلمان گفت:

"چگونه شب را به روز آوردی؟"

سلمان فرمود:

"چگونه است کسی که مردن نهایت این جهانش ، قبر مسکنش ، کرم های گور همسایگانش و اگر

خداوند او را نبخشاید آتش جایگاهش است."

نفس الرّحمان: ص135 ، چاپ رسول المصطفی - قم

سیمای سلمان: ص166 ، چاپ بنی الزهرا(س) - قم
نوشته شده در 21/7/1390ساعت 05:54 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(40) |

به مناسبت دهه ی کرامت :
http://testeaval.persiangig.com/image/1.jpg
با همین چشم های خود دیدم ، زیر باران بی امان بانو

در حرم قطره قطره می افتاد ، آسمان روی آسمان بانو


صورتم قطره قطره حس کرده ست ، چادرت خیس می شود اما

به خدا گریه های من گاهی ، دست من نیست مهربان بانو


گم شده خاطرات کودکی ام ، گریه گریه در ازدحام حرم

باز هم آمدم که گم بشوم ، من همان کودکم همان ، بانو


باز هم مثل کودکی هر سو ، می دوم در رواق تو در تو

دفترم دشت و واژه ها آهو ، گفتم آهو و ناگهان بانو -


شاعری در قطار قم - مشهد ، چای می خورد و زیر لب می گفت:

شک ندارم که زندگی یعنی ، طعم سوهان و زعفران بانو


شعر از دست واژه ها خسته ست ، بغض راه گلوم را بسته ست

بغض یعنی نگفته هایم را ، از نگاهم خودت بخوان بانو


این غزل گریه ها که می بینی ، آنِ شعر است ، شعر آیینی

زنده ام با همین جهان بینی ، ای جهان من ای جهان بانو


کوچه در کوچه قم دیار من است ، شهر ایل من و تبار من است

زادگاه من و مزار من است ، مرگ یک روز بی گمان ...


سید حمید رضا برقعی

نوشته شده در 7/7/1390ساعت 01:40 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(29) |

کاش من هم به لطف مذهب نور

تا مقام حضور می رفتم

کاش مانند یار صادقتان

بی امان در تنور می رفتم


علم عالم در اختیار شماست

جبر در این مسیر حیران است

چشم هایت طبیب و بیمارش

یک جهان جابربن حیان است


روز و شب را رقم بزن ، آخر

ماه و خورشید در مُرکب توست

ملک لاهوت را مراد تویی

آسمان ها مرید مذهب توست


قصه تکرار می شود ، یعنی

باز هم در مدینه عاشق نیست

کوچه در کوچه شهر را گشتم

هیچ کس با امام ، صادق نیست


خواب دیدم که پشت پنجره ها

روبروی بقیع گریانم

پا به پای کبوتران حرم

در پی آن مزار پنهانم


گریه در گریه ، با خودم گفتم

جان افلاک پشت پنجره هاست

آی مردم تمام هستی ما

در همین خاک ، پشت پنجره هاست.


سید حمید رضا برقعی

نوشته شده در 1/7/1390ساعت 05:05 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی |

1.

یادم آمد شب بی چتر و کلاهی که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و گفتم چه هوایی

است خدایی من و آغوش رهایی سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به

نگاهی ، دلم آرام شد آنگونه که هر قطره ی باران غزلی بود نوازشگر احساس که میگفت :

فلانی! چه بخواهی چه نخواهی به سفر میروی امشب چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به

تن کن و بیا! پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه ها از قفس حنجره

آزاد و رها در منِ شاعر منِ بی تاب تر از مرغ مهاجر ، به کجا میروم اقلیم به اقلیم خدا هم

سفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر که سر راه به ناگاه مرا تیشه ی فرهاد صدا زد : نفسی

صبر کن ای مرد مسافر قسمت میدهم ای دوست سلام من دلخسته ی مجنون شده را نیز به

شیرین غزلهای خداوند به معشوق دو عالم برسان . باز دلم شور زد آخر به کجا میروی ای دل

که چنین مست و رها میروی ای دل مگر امشب به تماشای خدا میروی ای دل نکند باز به آن

وادی... مشغول همین فکر و خیالات پر از لذت و پر جاذبه بودم که مشام دل من پر شد از آن

عطر غریبی که نوشتند کمی قبل اذان سحر جمعه پراکنده در آن دشت خداییست.

2.

چشم وا کردم و خود را وسط صحن و سرا ، عرش خدا ، کرب و بلا ، مست و رها در دل آیینه

جدا از غم دیرینه ولی دست به سینه یله دیدم من سر تا به قدم محو حرم بال ملک دور و برم

یک سره مبهوت به لاهوت رسیدم چه بگویم که چه دیدم که دل از خویش بریدم به خدا رفت

قرارم نه به توصیف چنین منظره ای واژه ندارم سپس آهسته نشستم و نوشتم : فقط ای اشک

امانم بده تا سجده ی شکری بگذارم که به ناگاه نسیم سحری از سر گلدسته ی باران و اذان

آمد و یک گوشه از آن پرده ی در شور عراقی و حجازی به هم آمیخته را پس زد و چشم دلم

افتاد به اعجاز خداوند به شش گوشه ی معشوق ، خدایا تو بگو این منم آیا که سراپا شده ام

محو تمنا و نماشا فقط این را بنویسید رسیده است لب تشنه به دریا دلم آزاد شد از همهمه دور

از همه مدهوش غم و غصه فراموش در آغوش ضریح پسر فاطمه آرام سر انجام گرفتم.

سید حمید رضا برقعی

- - - - - - - - - -

اشک نوشت : از کرم اهل بیت - علیهم السلام - همین بس که چون منی را توفیق عتبه

بوسیِ عتبات عالیات میدهند . اگر خدا بخواهد نایب الزیاره ی همه ی گدایان اهل بیت - علیهم

السلام - و مشتاقان تشرف به این سفر رویایی هستم .

بغض نوشت : هنوز نیامده دلتنگم برای لحظه لحظه های این سفر شیرین و همسفرانی که با

حضورشان شیرینی سفر را بیشتر کردند .

نوشته شده در 16/6/1390ساعت 07:20 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(45) |

کارمندی به دفتر رئیس خود رفت و گفت: "معنای این کار ها چیست؟ شما 200 دلار کمتر از

چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید." رئیس پاسخ داد: "خودم میدانم ، اما چرا ماه

گذشته که 200 دلار بیشتر پرداخت کردیم هیچ شکایتی نکردی؟" کارمند با حاضر جوابی پاسخ

داد: "چون من معمولاً از اشتباه های موردی می گذرم اما وقتی تکرار می شود وظیفه ی خود

می دانم که به شما گزارش کنم!"
نوشته شده در 8/5/1390ساعت 05:14 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(103) |

گر کسب کمــــــــــــال میکنی میگذرد

ور فکر مجــــــــــــــــال میکنی میگذرد

دنیا همه سر به سر خیال است ، خیال

هر نوع خیــــــــــــــــال میکنی میگذرد

کمال الدین بافقی (وحشی)

نوشته شده در 4/5/1390ساعت 12:06 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی |

حضرت ولیّ عصر -عجّل الله تعالی فرجه الشّریف- در فرازی از توقیع شریفشان که برای عالم بزرگ

جهان اسلام ، شیخ بزرگوار "مفید" -اعلی الله مقامه- در بیست و سوّم ذی الحجّه ی سال چهار صد

و دوازده قمری صادر فرمودند ، علّت غیبتشان را چنین بیان فرموده اند:

"فما یحبسنا عنهم الّا ما یتّصل بنا ممّا نکرهه"

"علّت پنهان بودن ما از شیعیان کردارهای ناپسندشان است"

مزار شیخ مفید: ص11، چاپ مدرسه الامام المهدی(عج) - قم

تهذیب الاحکام: ج1، ص40، چاپ اسلامیّه - تهران

احتجاج: ج2، ص325، چاپ نعمان - نجف

بحار الانوار: ج53، ص177، چاپ اسلامیّه - تهران
نوشته شده در 25/4/1390ساعت 06:31 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(58) |

صد باغ گل و گلابـــــــــــــ دارد شعبان

صد شعبه ی عشق نابــــ دارد شعبان

از مهدی و سجاد و اباالفضل و حسین

یکــ ماه و سه آفتابـــــــــــ دارد شعبان

نوشته شده در 23/4/1390ساعت 01:26 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی |

ماییم و عنایتــــــــــــــــ امام باقر

الطافـ و کرامتـــــــــــــــ امام باقر

یاربـــــ چه شود گناه ما را بخشی

در شام ولادتــــــــــــــــ امام باقر

- - - - - - - - - -

پی نوشت:

١-بخاطر امتحانات تا 26 خرداد نیستم. جواب نظرات رو هم وقتی برگشتم میدم

٢-از 15 تیر تا مدتی نیستم. پاسخ نظرات رو وقتی برگشتم میدم

نوشته شده در 13/3/1390ساعت 08:53 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(62) |

... به تو پیوسته درودم ،

به تو هر لحظه سلامم ،

که تویی حجّت کلّ حجج الله ،

تویی از همه اسرار خدا واقف و آگاه ،

ز نور تو شده خلق ،

بهشت و ملک و حوری و غلمان و سپهر و فلک و اختر و شمس و قمر ،

الحق که تو خود جان رسولیّ و تو مرآت عقولیّ و تو زهرای بتولیّ و تویی حاکم صحرای قیامت ،

و تویی مادر والای امامت ،

تویی آن عبد خدا جلوه که پیوسته خداوند فرستاده سلامش ،

تویی آنکس که همه هست جهان است ز هستت ،

تویی آنکس که محمّد زده گلبوسه به پیشانی و دستت ،

تو که دست همه گیری ،

چه شود دست بگیری ز کرم "میثم" دلباخته ی بی سر و پا را .
نوشته شده در 2/3/1390ساعت 01:51 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(27) |

مهاجر غریب
پرستوی مهـــــــــــــاجرم چرا ز لانه می روی

اگر ز لانه می روی چــــــــــرا شبانه می روی

قـــــــــــــرار من شکیب من مهاجر غریب من

فدای غربتت شوم که مخفیــــــــانه می روی

حیـــــــــــات جان امید دل علی بود ز تو خجل

که با کبودی بدن ز تازیانـــــــــــــــــه می روی

کبوتر شکســــــــــــته پر مرا به همرهت ببر

چرا بدون جفت خود ز آشیــــــــــانه می روی

چهار طفل خون جگر زنند در غمت به ســــــر

تو بر زیارت پدر چه عاشقــــــــــــانه می روی

الا به رخ نشانه ات مگر شکسته شــــانه ات

که مــــــوی زینبین خود نکرده شانه می روی

همای بی ترانه ام چـــــــــــــــرا ز آشیانه ام

به کوی بی نشان خود پر از نشــانه می روی

فتاده بر دلم شرر که تو در این دل سحــــــــر

ز همســـــرت غریب تر برون ز خانه می روی

"میثم" از چه واهمه تو راست مهر فاطمـــــه

به حشر هم سوی جنان بدین بهانه می روی

نوشته شده در 17/2/1390ساعت 08:44 قبل‏ازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(49) |

...بعد از پدر بزرگوار خود در دنیا چندان مکث نکرد و پیوسته نالان و گریان بود ، در آن مدت قلیل

آنقدر اذیت و درد کشید که خدای داند و اگر کسی تأمل کند در آن کلمات که امیرالمؤمنین(علیه

السلام) بعد از دفن فاطمه(علیها السلام) با قبر پیغمبر(صلی الله علیه و آله) خطاب کرد میداند

که چه مقدار بوده صدمات آن مظلومه . و از آن کلمات است:

"و ستنبئک ابنتک بتظافر امتک علی هضمها فاحفها السؤال و استخبرها الحال فکم من غلیل

معتلج بصدرها لم تجد الی بثه سبیلا و ستقول و یحکم الله و هو خیر الحاکمین"

حاصل عبارت آنکه امیرالمؤمنین(علیه السلام) با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میگوید:

"و به زودی خبر خواهد داد تو را دختر تو به معاونت و یاری کردن امت تو یکدیگر را بر غصب حق

من و ظلم کردن در حق او . پس از او بپرس احول را ، چه بسیار غم ها و درد های سوزنده که

در سینه ی فاطمه بر روی هم نشسته بود که به کسی اظهار نمی توانست کرد و به زودی

همه را به شما عرض خواهد کرد و خدا از برای او حکم خواهد کرد و او بهترین حکم کنندگان

است"

(منتهی الآمال: ج1، ص136 (انتشارات علمی - تهران))
نوشته شده در 17/2/1390ساعت 08:44 قبل‏ازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(4) |

این حدیث شریف را خدمت عزیزانی تقدیم میکنم که بر گردنم حق دارند:

"الآباء ثلاثة: أب ولّدک، و أب زوّجک، و أب علّمک."

"پدران سه گانه اند: پدری که باعث ولادتت بوده، پدری که تزویجت نموده، و پدری که به تو

دانش آموخته است."

الغدیر: ج1، ص369 ، انتشارات دارالکتاب عربی - بیروت

حقوق فرزند بر والدین از نگاه اسلام: ص٢٣٨ ، انتشارات بنی الزهرا(س) - قم

نوشته شده در 12/2/1390ساعت 07:19 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(28) |

یک بهار دیگر هم از عمرم گذشت

در حالی که نمی دانم تا زمستان چقدر مانده

شاید یک تابستان و پاییز یا شاید هم کمتر!

نوشته شده در 24/12/1389ساعت 10:48 قبل‏ازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(120) |

می دود عقربه ی ثانیه ها

و چه تند می دود

و چه تند می رود

می رود پشت سرش خاطره هامی مانند

می رود زیر لب اما دارد نجوایی

زیر لب عقربه با من میگفت:

به کجا مانده ای ای غافل بی خبر؟

بیا قافله رفت

زچه رو بسته ای بر دنیا دل؟

وقت کم است

توشه ای گر خواهی بشتاب فردا دیر است

که نباشد شاید فردایی

در سرازیری دنیا هستی

می رسی روزی بر آخر خط

بر نقطه ی پرواز

بر نقطه ی اوج

نقطه ی دل کندن

ساده باید زیست تا به سادگی بتوان رفت

شاید امروز ، شاید فرداست

که سفر باید کرد

چه کسی میداند؟

کوله باری بردار که سفر نزدیک است

اندکی سعی ، سفر نزدیک است

شاید این فرصت آخر باشد

و چه بهتر کوله باری که سبک تر باشد

نکند سیه شود این دل صاف

نکند سنگین شود این کوله بار...

می روم دنبال این عقربه ی ثانیه ها

تا که شاید جا نمانم اما

وه چه تند می رود

راستی ،

ما چرا باورمان نمی شود که قرار است از اینجا برویم؟

ما چرا دوست نداریم به باور برسیم که در این دنیا فقط یک عابریم؟

عابری ساده که باید برود

ما چرا غرق شدیم اندر این دریای غم؟

آخر این غمهای ما از بهر چیست؟

بهر یک دنیای فانیّ و کثیف؟

ما چرا دوست نداریم بدانیم که مرگ افسانه نیست؟

ماچرا باورمان نمی شود که زمان میگذرد؟

ما چرا گم کرده ایم خویشتن را در ميان هیاهوی زندگی؟

یادمان نیست چرا

زکجا آمده ایم و به کجا خواهیم رفت؟

و هنوز هم مرور میکنم سخن عقربه را

می رود عقربه ی ثانیه ها

و مرا جا می گذارد اینجا

در کنار کوله باری مملو از خاطره ها.

نوشته شده در 15/12/1389ساعت 06:33 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(23) |

گهی مستی گهی هشیاری ای دل 

گهی خوابی گهی بیـــــداری 

ای دل 

گهی عبد هوی گه بنده ی هــــــــو 

گهی نوری و گاهی نــــــاری 

ای دل 

به یاران دو رو چسبیــــده ای سخت 

نمی دانی جدا از یـــــــــاری 

ای دل 

تو می باید مسیح روح بـــــــــاشی 

چه رخ داده که خود بیمـــاری 

ای دل 

مکش این قدر نـــــــــــاز این و آن را 

خدا را ، تو خـــــــــدا را داری 

ای دل 

تو که بار غمی از من نبــــــــــــردی 

چرا بر دوش جانم بــــــــاری 

ای دل 

چرا دادی زکف دامــــــــــــان گل را 

چرا با آن عـــــــزیزی خواری 

ای دل 

چرا باطل به کامت گشته شیــــرین 

چرا از حرف حق بیـــــــزاری 

ای دل 

حسینی شو که از این دام غفــلت 

وجود خویش بیـــــــرون آری 

ای دل 

به دار عشق "میثم" راست پـــرواز 

خدا داند اگر بگـــــــــــذاری

مست و هشیار

نوشته شده در 5/11/1389ساعت 08:21 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی نظرات(86) |

...یا اباالحسن یا علی بن الحسین ، یا زین العابدین یابن رسول الله یاحجه الله علی خلقه ،

یا سیدنا و مولانا ، انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله ، و قدمناک بین یدی حاجاتنا ،

یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله...

نوشته شده در 10/10/1389ساعت 08:06 بعدازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی |

Design By : Night Melody