دلکده
تا زنده ام برای علی می کشم نفس
آری علی است آنکه مسیحای فاطمه است
گفتم به پیر عقل که اکسیر چیست؟ گفت:
اکسیر ناب خاک کف پای فاطمه است
می دود عقربه ی ثانیه ها
و چه تند می دود
و چه تند می رود
می رود پشت سرش خاطره هامی مانند
می رود زیر لب اما دارد نجوایی
زیر لب عقربه با من میگفت:
به کجا مانده ای ای غافل بی خبر؟
بیا قافله رفت
زچه رو بسته ای بر دنیا دل؟
وقت کم است
توشه ای گر خواهی بشتاب فردا دیر است
که نباشد شاید فردایی
در سرازیری دنیا هستی
می رسی روزی بر آخر خط
بر نقطه ی پرواز
بر نقطه ی اوج
نقطه ی دل کندن
ساده باید زیست تا به سادگی بتوان رفت
شاید امروز ، شاید فرداست
که سفر باید کرد
چه کسی میداند؟
کوله باری بردار که سفر نزدیک است
اندکی سعی ، سفر نزدیک است
شاید این فرصت آخر باشد
و چه بهتر کوله باری که سبک تر باشد
نکند سیه شود این دل صاف
نکند سنگین شود این کوله بار...
می روم دنبال این عقربه ی ثانیه ها
تا که شاید جا نمانم اما
وه چه تند می رود
راستی ،
ما چرا باورمان نمی شود که قرار است از اینجا برویم؟
ما چرا دوست نداریم به باور برسیم که در این دنیا فقط یک عابریم؟
عابری ساده که باید برود
ما چرا غرق شدیم اندر این دریای غم؟
آخر این غمهای ما از بهر چیست؟
بهر یک دنیای فانیّ و کثیف؟
ما چرا دوست نداریم بدانیم که مرگ افسانه نیست؟
ماچرا باورمان نمی شود که زمان میگذرد؟
ما چرا گم کرده ایم خویشتن را در ميان هیاهوی زندگی؟
یادمان نیست چرا
زکجا آمده ایم و به کجا خواهیم رفت؟
و هنوز هم مرور میکنم سخن عقربه را
می رود عقربه ی ثانیه ها
و مرا جا می گذارد اینجا
در کنار کوله باری مملو از خاطره ها.
| Design By : Night Melody |
