تبليغات|طراحی سایتX
چه کودکیّ بزرگی-دلکده

دلکده

تا زنده ام برای علی می کشم نفس

آری علی است آنکه مسیحای فاطمه است

گفتم به پیر عقل که اکسیر چیست؟ گفت:

اکسیر ناب خاک کف پای فاطمه است

نگاه کودکی ات دیده بود قافله را

تمام دلهره ها را ، تمام فاصله را


هزار بار بمیرم برات ، می خواهم

دوباره زنده کنم خاطرات قافله را


تو انتهای غمی ، از کجا شروع کنم؟

خودت بگو ، بنویسم کدام مرحله را؟


چقدر خاطره ی تلخ مانده در ذهنت

ز نیزه دار که سر برده بود حوصله را


چه کودکیّ بزرگی است این که دستانت

گرفته بود به بازی گلوی سلسله را


میان سلسله مردانه در مسیر خطر

گذاشتی به دلِ درد ، داغ یک گِله را


چقدر گریه نکردید با سه ساله ، چقدر

به روی خویش نیاورده اید آبله را؟


دلیل قافله می برد پا به پای خودش

نگاه تشنه ی آن کاروانِ یک دِله را


هنوز یک به یک آری به یاد می آری

تمام زخم زبان های شهر هلهله را


مرا ببخش که مجبور می شوم در شعر

بیاورم کلماتی شبیهِ حرمله را


بگو صبور بلا در منا چه حالی داشت

که در تلاطم خون دید قلبِ قافله را؟


سیّد حمید رضا برقعی
نوشته شده در 13/8/1390ساعت 10:17 قبل‏ازظهر توسط محمدکاظم حاج شریفی |

Design By : Night Melody